داستان کودکانه بره ابر سفید قصه بره ابر سفید یک بادبادک بود که دنبال دوست میگشت. یک روز توی فیس بوک با یک باد آشنا شد. از آن روز به بعد باهم چت کردند. یک روز گذشت، دو روز گذشت، روز سوم باهم قرار گذاشتند، کنار یک ابر پنبهای سفید که شکل […]
داستان بعثت حضرت محمد(ص) برای کودکاندر کشور عربستان و در شهر مکّه، کوهی وجود دارد که نام آن «حَرا» است. در بالای این کوه، غاری کوچک قرار دارد که قسمتی از آن را نور خورشید روشن می کند و قسمت های دیگرش، تاریک است. کسانی که به زیارت خانه خدا و سفر حج می […]
اشعار شاد کودکانه راه مدرسه در دنیای پرهیاهو و شلوغ امروز، “راه مدرسه” نه تنها مسیری برای رسیدن به علم و دانش است، بلکه سفر دلانگیزی به سوی کشف دنیای جدید و دوستان تازه میباشد. این مسیر، با آفتاب درخشان و آواز پرندگان، یادآور لحظات شاد و معصومانهی کودکی است. در این سفر، هر […]
قصه کودکانه مسابقه ماشینها روزی روزگاری در یک شهر کوچک، چهار ماشین دوست به نامهای رانی، زورو، سوزی و تامی زندگی میکردند. همهی آنها عاشق سرعت و مسابقه بودند و هر روز در جادههای شهر با هم رقابت میکردند. اما آنها همیشه به این فکر میکردند که آیا میتوانند در یک مسابقه بزرگ واقعی […]
قصه کودکانه شلغم غولپیکر یه کشاورز توی زمینش شلغم کاشته بود. خیلی زود متوجه شد که یکی از شلغمها زودتر از بقیه رشد میکنه و خیلی بزرگ میشه! کشاورز به همسرش گفت: این یه شلغم بزرگ و خوشمزهست! میتونیم باهاش یه جشن راه بندازیم! اون شلغم روزبهروز بزرگتر شد و […]